شهاب الدين احمد سمعانى
501
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
را عادت نبود كه گدايان را از سفرهء خود برانگيزند ، وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ . يا محمّد ! تو رسول عزيزى ، و بركشيدهء مايى ، و قرة العين مملكتى ، و سلطان چهار بالش ارادتى ؛ ذرهاى بود از آفتاب دولت تو كه ابراهيم خليل با حلّهء خلّت خود در تك و پوى آمد تا چراغى فراز گيرد 14 ، و موسى عمران قصد كرد تا خود را بر فتراك تو بندد . انا سيد ولد آدم و لا فخر . چندانكه قاب عقاب و پرواز هماى همت و مطار باز اسرار ماست نتوانيم گفت ، ليكن ما را دستورى دادهاند تا اين قدر با خلق بگوييم كه انا سيّد ولد آدم . بدانيد كه ما مهتر همهايم و همه را به درگاه ما بايد آمد ، ليكن از آنجا كه اندوه و شادى ماست ، و لا فخر كه ما خود در حجرهء خاصّ خود باشيم بر در حجره نبشته كه لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ . يا محمد يكبارگى در اين حجره بودن هم روى نيست كه آرزومندان بسياراند در مملكت ، گاهگاهى از اين حجره بيرون خرام ، و خواجگى خود آشكارا كن تا آن سوختگان نيز قوت خود برگيرند ، و بگوى : انا سيّد ولد آدم ؛ و با ايشان بگوى كه ما پيوسته به شما نرسيم كه ما را وراى اين كارى ديگر است ، سر همّت ما بدين فرونيايد ، و لا فخر . مملكت سليمان در جنب اين مملكت كجا پديد آيد ، مرغى گم شده بود ، گفت آن مرغ كجاست كه در مملكت ما نقصانى پديد آمد ؟ يا سليمان چه مملكتى بود كه به وجود مرغى كمال گيرد . مملكت محمّد عربى است كه اگر صد هزار مقدّس در پيش سرادقات اوقات بىآفات او پرّ در پرّ گذارند دولت او زيادت نشود و اگر صد هزار طاغى باغى لباس جفا درپوشند مملكت او را هيچ نقصان نيارد . مقصود آن حرف اول است كه آغاز اين راز از آنجا بوده است كه مصطفى - عليه السّلام سلطان عهد بود و سلطان را بر سر كلاه بود و بر ميان كمر . از سوز دل بلال با اقبال نقش كلاه ساختند ، و از درد سينهء صهيب و سلمان طرف كمر كردند و به اين عبارت برون دادند : بيت از چشم و رُخم به وصلِ خويش آن دلبر * هم گوهر سرخ كرد غارت هم زر چون خواست كه تا شوم بر او عاشقتر 15 * زان نقشِ كلاه كرد و زين طرفِ كمر بيت من لافِ همه ز زلف و خالِ تو زنم * بر سر همه ز اوميدِ وصال تو زنم گر تو به وفاى ما كمر بربندى * من ديده چو طرف بر دوال تو زنم 16